تبلیغات
شکوه ی ناتمام - به دنبال فلک...
 
درباره وبلاگ


مسکن شده کوچه ی ملامت ما را
ره نیست به وادی سلامت ما را
درویشانیم ترک عالم کرده
اینست طریق تا قیامت ما را
...

مدیر وبلاگ : مصلوب
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شکوه ی ناتمام
من چیستم ؟ من کیستم




روزی بود روزگاری.مردی هم بود از آن بدبختها و فلک زده های روزگار.به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود.روزی با خودش گفت:اینجوری که نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم.باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست،برای خودم چاره ای بیندیشم.

پا شد و راه افتاد.رفت و رفت تا رسید به یک گرگ.گرگ جلوش را گرفت و گفت:آدمیزاد،کجا میروی؟

مرد گفت:می روم فلک را پیدا کنم.

گرگ گفت:ترا خدا،اگر پیدایش کردی به او بگو<<گرگ سلام رساند و و گفت همیشه سرم درد می کند،دوایش چیست؟>>

مرد گفت:باشد،و راه افتاد.

باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار می کرد.پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت:آهای مرد،کجا می روی؟

مرد گفت:قربان،می روم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم.

پادشاه گفت:حالا که تو این راه را می روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شکست می خورم،تا حالا یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام؟

مرد راه افتاد و رفت.کمی که رفت رسید به کنار دریا.دید که نه کشتی ای هست و نه راهی.حیران و سرگردان مانده بود که چکار  بکند و چکار نکند که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب در آورد و گفت:کجا میروی آدمیزاد؟

مرد گفت:کارم زار شده،می روم فلک را پیدا کنم.اما مثل این که دیگر نمی توانم جلوتر بروم،قایق ندارم.

ماهی گنده گفت:من ترا می برم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی که چرا همیشه دماغ من می خارد؟

مرد قبول کرد.ماهی گنده او را کول کرد و برد به آن طرف دریا.مرد به راه افتاد.آخر سر رسید به جایی،دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد.توی باغ هزارها کرت بود،بزرگ و کوچک.خاک خیلی از کرتها از بی آبی ترک برداشته بود.اما یک چند تایی هم بود که آب توی آنها لب پر می زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می کرد.

باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید:کجا می روی؟

مرد گفت:می روم فلک را پیدا کنم.

باغبان گفت:چه می خواهی به او بگویی؟

مرد گفت:اگر پیدایش کردم می دانم به او چه بگویم.هزار تا فحش می دهم.

باغبان گفت:حرفت را بزن.فلک منم.

مرد گفت:اول بگو ببینم این کرتها چیست؟

باغبان گفت:اینها مال آدمهای روی زمین است.

مرد پرسید:مال من کو؟

باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از شدت عظش ترک برداشته بود.مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر را آب را برگرداند به کرت خودش.حسابی که سیراب شد گفت:خوب،اینش درست شد.حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد؟

فلک گفت:توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده مانده.اگر با مشت روی سرش بزنید،لعل می افتد و حال ماهی جا می آید.

مرد گفت:پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خورد و تا حالا اصلا دشمن را شکست نداده؟

فلک جواب داد:آن پادشاه زن است،خود را به شکل مردها در آورده.اگر نمی خواهد شکست بخورد باید شوهر کند.

مرد گفت:خیلی خوب.آن گرگی که همیشه سرش درد می کند دوایش چیست؟

فلک جواب داد:اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد،سرش دیگر درد نمی گیرد.

مرد شاد و خندان از فلک جدا شد و بر گشت کنار دریا.ماهی گنده منتظرش بود.تا مرد را دید پرسید:پیدایش کردی؟

مرد گفت:آره.اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.

ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا.مرد گفت:توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده.باید یکی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی.

ماهی گنده گفت:بیا تو خودت بزن،لعل را هم بردار.

مرد گفت:من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم.کرت خودم را پر آب کرده ام.

هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت.پادشاه چشم به راهش بود.مرد که پیشش رسید و قضیه را تعریف کرد،به او گفت:حالا که تو راز مرا دانستی،بیا و بدون اینکه کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن.

مرد قبول نکرد.گفت نه.من پادشاهی را می خواهم چکار؟کرت خودم را پر آب کرده ام.هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد.آمد و آمد تا رسید پیش گرگ.

گرگ گفت:آدمیزاد انگار سر حالی!پیدایش کردی؟

مرد گفت:آره.دوای سر درد تو مغز سر یک آدم احمق است.

گرگ گفت:خوب.سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟

مرد از سیر تا پیاز سر گذشتش را برای گرگ تعریف کرد که چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است،چون کرت خودش را پر آب کرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.

گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت:از تو احمقتر کجا می توانم گیر بیاورم؟


اثر صمد بهرنگی

...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : مصلوب
نظرات ()
پنجشنبه 12 مرداد 1391 11:33 ب.ظ
داستان خیلی جالب و آموزنده ای بود
مرسی
مصلوب درود بر تو ناهید جان.
تشکر.
پنجشنبه 12 مرداد 1391 03:56 ب.ظ
پنجشنبه 12 مرداد 1391 02:49 ب.ظ
چهارشنبه 11 مرداد 1391 01:58 ب.ظ
فقط پلی بودم برای عبورت
فكرتخریب من نباش
به آخركه رسیدی دست تكان بده
خودم فرومیریزم
سه شنبه 10 مرداد 1391 12:35 ب.ظ
.سلام این پیام امروز تو وبلاگم اومد منم بهش عمل کردم.. بخونش این پیام مال من نیست ولی بخونش: تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اعتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست………… 20 روز دیگه منتظر معجزه باش
مصلوب تا کی به فکر معجزه،در انتظار حادثه.
دوست گرامی این حرفا دیگه...
دوشنبه 9 مرداد 1391 09:31 ق.ظ
سلام مرسی از اینکه به وبلاگم اومدی ولی ازت یه خواهشی دارم که حالا که پیشم اومدی تمام خاطراتمو بخون واگه مطلبی به ذهنت رسید بهم بگی ممنونم
مصلوب اگه چیزی رسید میگم.
دوشنبه 9 مرداد 1391 09:27 ق.ظ
_??___??
_??___??_________????آپم
_??___??_______??___????آپم
_??__??_______?___??___??آپم
__??__?______?__??__???__??آپم
___??__?____?__??_____??__?آپم
____??_??__??_??________??آپم
____??___??__??آپم
___?___________?آپم
__?_____________?آپم
_?_____@ ____@ __?آپم
_?___///___@__\\__?آپم
_?___\\\______///__?آپم
___?______W____?آپم
_____??_____??آپم
سلااااام گلم زود بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یکشنبه 8 مرداد 1391 10:50 ب.ظ
راسی کاکاگیان مصلوب یعنی چه؟
مصلوب مصلوب یعنی به صلیب کشیده شده.
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست ...
تو گمان مبری مغلوبم ای دوست...
یکشنبه 8 مرداد 1391 10:44 ب.ظ
ممنون از حضورتون
یکشنبه 8 مرداد 1391 08:59 ب.ظ
سلام براگم.چوونی؟خاصی؟
آهنگ رمانتیکی داری.ممنون از حضور گرمت.
موفق باشی
مصلوب فره خوشحال بیم.
قربانت.
یکشنبه 8 مرداد 1391 08:53 ب.ظ
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
یکشنبه 8 مرداد 1391 08:50 ب.ظ
سلام ممنون که سر زدین
یکشنبه 8 مرداد 1391 08:29 ب.ظ
دلم هوای دیروز را کرده ،
هوای روزهای کودکی را ..
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد ......
یکشنبه 8 مرداد 1391 01:29 ب.ظ
نه اینكه زانوزده باشم...نه!فقط دل تنگی سنگین است...!همین

مرسی ازحضورت
مصلوب دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد.....
شنبه 7 مرداد 1391 10:43 ب.ظ
سلام دوست عزیز
عقاید هر کس برای خودش عزیز و محترمه
کاش لااقل تو دنیای مجازی بیشتر حرمت نگه داریم
من یه ایرانی از نژاد آریایی هستم با عقاید دوست داشتنی خودم
از نژاد پارسی خودم احترام و عزت رو به ارث بردم
شاد باشی
مصلوب درود بر شما دوست عزیز.
ببین دوست عزیز در اینکه عقاید و افکار هر کس میتونه برای خودش محترم باشه .قبول دارم.
ولی در مورد شما بین چیزهایی که توی وبت نوشتی تناقض وجود داره.
....
شما هم شاد باشی.....
شنبه 7 مرداد 1391 08:09 ب.ظ
سلام مطالبت خیلی قشنگ و وزین تبریک میگم با اجازت لینکت کردم
مصلوب شما هم لینک شدی رفیق.
جمعه 6 مرداد 1391 01:38 ب.ظ
متن طولانی اما زیبایی بود
پنجشنبه 5 مرداد 1391 10:07 ق.ظ
سلام. ممنون که به دنیای کوچیک من سر زدی. داستان جالب بود.
باز هم پیش من بیا.
مصلوب سپاس دوست من
پنجشنبه 5 مرداد 1391 12:10 ق.ظ
سلام
ممنون از وقتی برای نوشتن گذاشتید
بله من قبلا به اهنگ های داریوش گوش می دادم ولی الان یكم ازش دوری می كنم ولی خوشم میاد
میدونید كه یكم ادم و افسرده می كنه
انصافا اهنگهای بی نظیری داره من اون اهنگی تو كامنتبرام گذاشتی رو خیلی دوست دارم
به هرحال ازتون ممنونم
مصلوب درود بر شما.
کاملا قبول دارم که آهنگهای داریوش آدم رو افسرده و بیزار می کنه.
من خودم هم دچار این موضوع شدم،ولی چیکار کنیم دیگه>>>>داریوشه دیگه<<<<<<<<<<<همیشه گوش میدیم.
راستی از لطفت ممنون که بهمون سر زدی.
چهارشنبه 4 مرداد 1391 10:13 ب.ظ
سلام عجیجم خوفی؟
من تقریبا بیشتر مطالبتو خوندم و خوشم اومد مخصوصا این پستت"به دنبال فلک..."خیلی جالب بود...خوشم اومد...
اگه دوست داشتی منو با اسم دنیای من... لینک کن منم لینکت کردم عزیزم...
بازم بهم سر بزن خوشحال میشم
مصلوب ممنون که وقت گذاشتی و به این کلبه ی خراب شده ما سر زدی.
دوستتون دارم عزیز مهربان.
چهارشنبه 4 مرداد 1391 04:46 ب.ظ
این روزها

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست

که رخت های دلتنگیم را
...
فرصتی برای

خشک شدن نیست
چهارشنبه 4 مرداد 1391 02:30 ب.ظ
خدایا دلم زنگ تفریح می خواد

باور کن خسته شدم

از این کلاس رقصیدن به ساز دنیا !
مصلوب آی گفتی........
چهارشنبه 4 مرداد 1391 02:28 ب.ظ
تو آنجا...
من اینجا....
تقصیر از ما نیست...
نیمکتهای دنیا را بد چیده اند




آپم

اینبار با شعرهای خودم
چهارشنبه 4 مرداد 1391 10:36 ق.ظ
عزیزم ممنون که بهم سرزدی
وب عالی داری
فقط مطلباتوبزرگترکن تابهتربشه بخونیم
بوووووووووووووووس
لینکت کردم دوست داشتی بااسم عشق منوبلینک
بازم بیا
مصلوب لطف داری عزیز.
سپاس
سه شنبه 3 مرداد 1391 06:16 ب.ظ
خیلی قشنگ و آموزنده بود. از خوندنش لذت بردم. ممنون از لطفت
راستی با داستان "دیو" از بزرگ علوی آپم.
خوشحال میشم سری بزنی
مصلوب درود بر هاینز.حتما بهت سر میزنم.ممنون که اومدی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.