تبلیغات
شکوه ی ناتمام - عادت...
 
درباره وبلاگ


مسکن شده کوچه ی ملامت ما را
ره نیست به وادی سلامت ما را
درویشانیم ترک عالم کرده
اینست طریق تا قیامت ما را
...

مدیر وبلاگ : مصلوب
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شکوه ی ناتمام
من چیستم ؟ من کیستم




این معلم ما مثل اکثر آدمها که می خواهند نان بخور و نمیری داشته باشند،نبود.می خواست ترقی کند،بیش از توقع دیگران.زندگی داشته باشد،بهتر از آنچه دیگران می توانستند برایش پیش بینی کنند.وقتی از از امتحان ورودی دانشسرا گذشت،شاید زیاد هم خوشحال نبود.اصلا یادش نمی آمد که با کشش کدام نیرو به این محیط قدم می گذاشت،درباره ی خودش چطور فکر می کرد و عقیده ی صحیحش چه بود.از دوران دو ساله ی دانشسرا خاطرات بیشماری در پرده های لطیف مغزش موج میزد که بعد ها یادآوری این خاطرات در لحظات تنهایی و بی کاری برای او نوعی سرگرمی و دلخوشکنک محسوب می شد.

مثل کودکی که با هر کدام از اسباب بازی هایش مدتی ور می رود و از هر کدام لذت خاصی در درونش حس می کند،از هر یک از خاطراتش لحظه ای متاثر می شد و نوعی خوشی درونی توی دلش می جوشید.این خاطرات وقتی شاداب تر و زنده تر بودند که بچه های مدرسه را می دید بازی می کنند و از سر و کول هم بالا می روند یا دور هم جمع شده اند و می خواهند کاری بکنند.لحظه ای لبخندی خوش روی لباش بازی می کرد و بعد مثل شبنمی که از تابش آفتاب محو شود،از روی لبانش لیز می خورد و می رفت.آن وقت آقا معلم دستهایش را بهم می مالید و با صدایی که آهنگ لذت و حسرت در آن موج میزد ز یر لب زمزمه می کرد:خوش روزگاری بود که گذشت.

زمانی او و دو نفر از دوستانش در دانشسرا روزنامه ی دیواری می نوشتند و اول هر ماه به دیوار می زدند.آن وقت دانش آموزان جلو آن جمع می شدند و برای مطالعه ی مطالب آن بهمدیگر پیشی می گرفتند و اینها از دور ناظر این صحنه ی خوشی آور بودند و با خود می گفتند که این لحظات از بهترین اوقات زندگی آنهاست.مخصوصا وقتی بیاد می آورد به خاطر مطالب تندی که درباره ی وضع دانشسرا نوشته بود می خواستند چند روزی اخراجش کنند اما دبیر تاریخ و جغرافی از او دفاع کرده بود و گفته بود:

اگر نوشتن این مطلب بد باشد پس چه چیز خوب خواهد شد؟ دیگر قلم اینها را نباید مقید ساخت،وقتی این را بیاد می آورد غرور لذت بخشی از نگاهش خوانده می شد.

دوره ی دانشسرا که تمام شد به یک از ده های اطراف شهر ماموریت یافت.این ده چند کیلومتر دورتر از شوسه ی اصلی بود و با دیوارهای کاه گلی کج و معوج خود در دامن تپه های پر درخت و پر دود و دم خود افتاده بود،کوچه های پر فراز و نشیب و پیچ و خم دار آن آدم را به رودخانه ای می انداخت که در دامن کوهی با چند دست و پا می لغزد.باغهای وسیع و سرسبز اطراف مثل نگینی جلوه گر بود و از بالای تپه ها مانند توده هیزم های پراکنده ای که آتش درونشان افتاده و دودشان به هوا بلند شده باشد به نظر می آمد.دود تنورها این منظره را به خانه های دهکده می داد.جمعیت تقریبا هفت هزار نفره ای توی کوچه های آن می لولیدند،بعضی ها از وضع خراب دهشان زیر لب می دندیدند اما به هر حال خس و نس با زندگی می ساختند.بعضی ها هم در پی جور کردن دم و دستگاه خود بودند.

از عمده خصوصیت های اخلاقی آنها خستشان بود و بد دلیشان.حتی برای او هم که آموزگار آنجا بود داستانها ساخته بودند،از جمله می گفتند روزی در میان جمعی گفته بود:لامپ بیست و پنجی!خوب روشنی نداره!من تمام چراغهایم سی تمامند.آنوقت یکی از همین جماعت نکته سنج سی چهل هزار تومن پول گذاشته بود که چاه عمیق بزند و آب بکشد بیرون اما از بخت بد و شاید از آنجا که قناعت به او نمی ساخت چاه به شن رسیده بود و پولهایش به زیان رفته بود.در تاریخ چهل سال قبل هم مدرسه ای ساخته بودند که بدون کم و اضافه همینطور باقی بود.دهکده های اطرف دو سه تا مدرسه داشتند ولی این،به همان یکی قناعت کرده بود.

باید گفته شود که اگر به حمامهایش می رفتی نا پاک بیرون می آمدی.خزینه ای داشتند که سال به سال شستشو به خود نمی دید.حالا با این اوضاع احمقی که می خواست (دهش) را به (شهر) تبدیل کند.یک شهردار مافنگی و تریاکی هم برایش فرستاده بودند که عواید آنجا پول تریاکش را هم نمی دید.

آقا معلم می بایستی در چنین دهکده ای استخوان خرد کند و جوانان شجاع و میهن پرستی در دامن اجتماعش بار بیاور.روح افسرده ی اطفال را که تحت تاثیر افکار پوچ و سفسطه آمیز اولیایشان زنگ و ساهی گرفته بود،پاک گرداند.در هر حال به کارش مشغول شد بدون ذره ای بی علاقگی.طبق معمول حقوقش را چهار پنج ماه بعد پرداخت می کردند و تا آن وقت لازم بود از جیب فتوت خرج کند.

برای رفتن به شهر هم چند کیلومتر پیاده راه می رفت و در راه شوسه اصلی منتظر اتوبیوسها و بارکش ها می شد.پس از یکی دو ساعت(نیم ساعت حداقلش)انتظار سوار می شد و عازم شهر می شد.زمستان ها کولاک و برف و سرما و ترس از حمله ی گرگ های گرسنه در پیاده رو ها پدرش را در می آورد.

یک روز توی کلاس اول سرگرم بود.سرگرم اینکه برای بچه های کوچولو نان و بادامی یاد بدهد و گوشه ای حقوق فعلی کم دوامش را چنگ بزند.یک مرتبه در زرد رنگ کلاس صدا کرد و از لای آن سر آقای بازرس مثل علم یزید نمایان شد و با قدمهای سنگین پا به کلاس گذاشت.هیچکس همراهش نشد.حتی مدیر مدرسه.او هم ازش کم و زیاد خوشش نمی آمد.بازرس مرد سن و سال داری بود از آن شش کلاسه های قدیمی.از اوان تاسیس اداره ی فرهنگ توش جلد عوض می کرد.با این یا آن رییس فرهنگ خودش را جور می کرد و سر همان کار اولیش باقی می ماند.برای بازرسی می آمد مدرسه که کلاسها را ببیند و به درس شاگردان و پیشرفت آنها رسیدگی کند.عصر هم یک جلسه ی آموزگاران تشکیل می داد.از اداره کردن جلسهع و رسیدگی صحیح و چیزیهای دیگرش که بگذریم حرف زدن متوسط هم برایش چه ناشی گریهایی که بار نمی آورد.برای آنها که هزار تا مثل او را تشنه لب جو می بردند و باز می آوردند،از پیشرفت های جدید درسی و آموزش و پرورش نوین! سخن های نا مربوط و متناقض و سر در زمین و پا در هوا می گفت.خودش هم از این چیز ها خبری نداشت.حرفهایش همینجوری تو فضای یخ بسته ی اتاق معلق می ماند و به گوش هیچکس فرو نمی رفت،اصلا گوششان از احرفهای او اشباع شده بود.او می گفت: (آقایان باید با متد جدید تدریس کنند.امروز دیگر عصر تازه ای است.) و متد را به ضم میم و کسر تا می گفت و معلوم نبود این عصر تازه چه رنگی داشت.چه تحفه ای می توانست برای این بچه های دهاتی از همه جا بی خبر داشته باشد.اصولا اگر چیز خوبی هم داشت او نمی توانست گفته ی خودش را تشریح کند،تا چه رسد به این حرفهای گنده گنده.از بازرس شش ابتدایی سوارد دار هم بیش از این نباید انتظار داشت.تقصیر اداره بود که تا آخر هیچ دستشان نیامد که این مرد فکستنی را کی برای بازرسی معین کرده.و علتش چه بود؟ شاید همان سبزی پاک کردن ها.

وقتی بازرس وارد کلاس شد آقا معلم از سرگرمیش دست کشید و منتظر شیرین کاری ها و به گیر انداختن های بازرس زبر دست فرهنگ شد،که فقط بازرسی کلاس ها را در سوال های مشکل کردن و قادر نبودن شاگردان به جواب دادن،می دانست که بعد از با لحن طنز و مسخره به آموزگار کلاس بگوید:(خب،آقا مثل این که زیاد پیشرفت ندارید!باید زیاد کار کرد،این بچه ها امید آینده ایرانند...)گویا عرق خور عجیبی هم بود که در اوقات بی پولی الکل صنعتی نوش جان می کرد.

آن روز هم یکی از آن سوال های مسخره ی خودش را کرد.گفت:بچه ها!بگویید ببینم شیشه ی پنجره چه رنگ است؟یکی گفت:سفید.یکی گفت:نمی دونم!و همین جوری تا آخر.همه شان غلط گفتند.آقا معلم هم انتظار نداشت که درست بشنود.بازرس فرهنگ گل از گلش شکفت و با شادی گفت:این را که ندانستید!

بعد چند سوال دیگر کرد و از کلاس بیرون رفت.عصر هم توی جلسه ی کذایی گفت:از پنجاه شاگرد یک کلاس یکی ندانست که شیشه اصلا رنگ نداره... باید زحمت کشید... آقایان!...

و از این حرفهای هزار تا هیچ.یک ساعت تمام سر همه را درد آورد.آخرش هم نتیجه گرفت که چون وظیفه ی مقدس او ایجاب می کند تمام آنچه را که دیده است عینا به رییس خود گزارش خواهد داد و از او خواهد خواست که طبق مقررات...

با وجود تمام این ها آقا معلم عادت کرد.به این کارها،به درس دادن،به دیدن پاهای برهنه ی اطفال کوچولو،به چشمان معصوم آنها که گاهی هنگام آمدن به مدرسه تر بود،به زرت و پرت اداره،به زنگهای ورزشی که دو تا توپ زوار در رفته را می انداخت جلو پنجاه شاگرد که ورزش کنند،به محیط،به مردم و به همه چیز عادت کرد،حتی به بچه هایی که هنوز نمی دانستند شیشه چه رنگ است.

زمستان 38

...

اثر صمد بهرنگی

.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 دی 1391 :: نویسنده : مصلوب
نظرات ()
پنجشنبه 17 اسفند 1391 04:58 ب.ظ
درود بر مصلوب عزیز متی بود از شما بی خبر بودم
یعنی وب شما ابز نمیشد خوشحالم كه برگشتین
سربازی چه خبر فكر كنم هنوز تموم نكرده باشی امیدوارم هركجا باشی موفق وسلامت باشی .
مصلوب سلام و درود بر شما دوست عزیز.
والا سربازی هنوز دست از سر ما بر نمیداره.ازت ممنونم که فراموشم نکردی.
زنده باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.