تبلیغات
شکوه ی ناتمام - مرگ گرگ...
 
درباره وبلاگ


مسکن شده کوچه ی ملامت ما را
ره نیست به وادی سلامت ما را
درویشانیم ترک عالم کرده
اینست طریق تا قیامت ما را
...

مدیر وبلاگ : مصلوب
نویسندگان
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شکوه ی ناتمام
من چیستم ؟ من کیستم




...

هیچ صدایی از جنگل بر نمی خاست.کهنه ترین شکارچی جمع ما سر به سوی زمین خم کرد. روی شنها دراز کشید,اندکی بعد خبر داد که جای پای دو گرگ و دو بچه گرگ است.با شنیدن این سخنهمه چاقوها را از غلاف بیرون کشیدیم تفنگ شکاری خود را که لوله هایشان برق میزد پنهان کردیم شاخه ها را کنار زدیم . چهار هیکل زیر نور ماه میان علف ها مشغول رقص بودن(بچه گرگ ها و مادرشون از اینکه گرگ پدر اومده بود خوشحال شده بودن)اندکی بعد گرگ نر پیش امد.به زمین نشست و چنگال تیز خود را در شن فرو برد. زیرا در یافته بود که راه فرار او بسته شده است .گرگ نر وقتی تن به مرگ داد از جای برخاست با خشم تمام سگ های شکاری ما را در دهان آتشین خود گرفت .گلوله های پی در پی گوشت و پوستش را درهم شکافت ,گرگ به ما نگریست و کاردها در پهلوهایش جای داشت تفنگ هایمان, گرداگرد او را به شکل هلالی شوم فرا گرفته بود. بار دگر در ما نگریست بی آنکه به خود زحمت دهد که چرا و چگونه به چنگ مرگ افتاده است چشمان درشت خود را بست و بی کمترین فریادی جان سپرد.

 

پیشانی خود را به تفنگ بی باروتم تکیه دادم و به فکر فرو رفتم یقین دارم ماده گرگ زیبا و افسرده به خاطر نگهداری از دو بچه گرگ ، جفتش را تنها گذاشت زیرا وظیفه او نگهداری از بچه گرگ بود تا آنها را بزرگ کند و به آنها بیاموزد چگونه باید رنج گرسنگی رو تحمل کنند و هرگز پیرامون شهر ها که در آن نوع انسان با سگان شکاری خود همکاری بسته اند ,نگردد.

 

با خود گفتم : دریغا من با داشتن نام پر طمطراق (پر شکوه ) انسان چه قدر از خود و هم نوعان خود که همه همچون من ضعیف و فرومایه اند شرم دارم. گفتم ای جانور دلیر, فقط شما میدانید که چگونه باید با رنجهای زندگی مردانه وداع گفت .اگر لحظه ای بیاندیشیم که ما در روی زمین چه کردیم ، و از خود چه بجا می گذاریم ، خوب در میابیم که تنها آرامش و خاموشی با عظمت و بزرگ است و هر چیز غیر از آن از ضعف و ناتوانی ، خبر می دهد .

آه ، ای رهگذر وحشی من اندیشه و احساس تو را خوب دریافتم ، زیرا آخرین نگاه تو تا اعماق دلم رخنه کرد. نگاه تو می گفت "اگر می توانی توهم کاری کن که روحت بر اثر کوشش و تفکر به درجه ای از غرور و شهامت که من از بدو تولد آن را در جنگل بدان خو گرفته ام دست یابد. نالیدن ,گریستن,التماس کردن همه کار بیچارگان سست عنصر است. اگر مردی بار وظیفه سنگین خود را به دوش گیر در راهی که سرنوشت برای تو تعین کرده پیش برو و آن را به مقصد برسان سپس مانند من رنج ببر و بمیر ,بی آنکه زبان به شکایت گشایی".

 

نالیدن , زاریدن و گریستن اعمالی زبونانه اند

 

دل قوی دار و درجاده ی سرنوشت گام بگذار

 

و باری را که قرعه فال بر دوشت نهاده برگیر

 

و انگاه چون من , رنج بکش و درخلوت بمیر .

 

آلفرد دو وینی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 مرداد 1396 :: نویسنده : مصلوب
نظرات ()
یکشنبه 29 مرداد 1396 07:16 ب.ظ
من نمی توانم
اما بگذار شعرهایم
تو را لمس کنند

« شاعر : ایلهان برک »

.....................

سپاس که به یادم هستید.
لبخندتان جاویدان
دوست قدیمی...
مصلوب سرفراز باشید و سپاس از حضورتان...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر